سلام
روز پدر رو به همه پدرای عالم تبریک میگم
مخصوصاً پدر خودم و استادم
یا علی
دلم دوباره امشب
میخواد یکم بباره
حال دلم ابریه
بارون زدس دوباره
دلم می خواد که بازم
قصه هام و بخونم
قصه غصه هام و
هرچیزی هست بدونم
آخه مردم این روزا
بد جوری بی حواسن
دیگه نمی خوان هیچ جا
هستی شون و ببازن
آره دیگه آدما
هیچ کس و دوست ندارن
دیگه برای هم هم
نامه نمی نگارن
منم دلم تنگ شده
واسه اونی که رفته
اینارو گفتم که بگم عشقش یادم نرفته
صدای پای لیلــــی را که بشناسد به جزمجنــــــون
همان لیلی که مجنون را بکرد هفتاد نوع افســــون
چنان مست اسـت از یادش که نامش رفته ازیادش
همی گویـــد که جــــــان من نثــــار نغمـــه شادش
من که امروزیِّ و فرداییّ و پس فردایی ام
تا به کـــی در انتظــار مهلــت تنهایـــی ام
من که دایم در میان جمعــــم و در گفتگــو
بی شکیبایـــی به دنبـــال جمال ساقــــی ام
من و ایـــن دل که سامانـــش نباشــد
من و دردی کـــه درمانـــش نباشـــد
من و یـاد گذشتــــه ، یـاد دیـــــروز
من و وحشت ازاین وضع غم افروز
من و یـــاد کـــــــــلام اسـتعـــــاری
من و ماندن به یک دنیــــا خمــاری
من و آوارگــــــــــی در خیــــالـــت
من و افسردگــــــــی بـــی نهایــــت
من و تنهــایی و افکــــار موهــــوم
من و عقده ، من و الفـــاظ مسمــوم
من و بی بنـــد و باری در کلامــــم
من و احســـــاس پوچــــی دمــــادم
بیا ، فکرم به روی توســــت شایــد
به مرگـــــم قصــه ام پـایـان بیابـــد.................
نامــه هایــم را به دریـــا داده ام فحــــش ناموسی به دنیــا داده ام
درمیــان این همه درس گــــران دل بــــه درس آب بــابــا داده ام
خاطراتــت مانده بود اندردلـــــم خاطراتـت را بـه فــــردا داده ام
یاد توانـــــدر دل من محــــو شد مـــن جواب کــار دل را داده ام
تا ابــــد افسـوس این دارم چــرا دیـــده را خـرج تماشــــا داده ام
چـون دراین دنیـا ندیدم هیچ خیـر ســربه کار جمع و منهــا داده ام
بارش زلف سیاهـــــت کوهسار شانه هایـــــت
تپـــش قلـــــب مـــن و تیزی تنـد آن نگاهــــت
لب خشکیده وتلـــــخ و بوسه ای ازگونه هایت
کــاش می شد که ببینم رخ زیبـای چوماهــــت
از کجا گویم سخن
نامه ها باریک و پهن
زخم من عمقش به عمق غار تاریک زمـان
صورتم سرخ است از الطاف پاک دیگران
هق هقم را زیر باران نگاه پاک تو گم کرده ام
زخمهای بسیار از زخم زبان ها برده ام
سینه ام لبریــز از باران ترکشهـای غـــم
در نگاهم موج طوفان غمت بی بیش و کم
همچو سنگــی در بیابـان بلا افتاده ام
تا ابد مدهوش و مست جرعه ای از باده ام
شبی دیگر
نگاهم مات بر در....
سکوت این شب غمگین
به روی شانه ام سنگین
دلم را سخت کرد آذین
از این موهوم درد آلود
از این زنگار نا محدود
از این نامی که آتش می زند دل را
از این نامی که خاکستر کند گل را
از این نامی که عشقش دیگران خوانند
و من...............
به جز درد و غم و اندوه
هیچ نا خوانم....
کنون که خسرو گل زد به گلستان خرگاه زدست ساقی گلچهــره جام گلگون خواه
اسیر عشقـــم وازهر چه در جهان فارغ گدای یارم و بر هرکه دردوعالم شـــــاه
خزان هجـــربراین بوستان نیابد دســــت نسیـــم تفرقه در این چمــــن نیابـــــد راه
مرا به وصل تو ای گل امیدواری نیسـت شب فراق دراز است و عمرمن کوتـــــاه
سپید گشت دو چشمــم به انتظــــار شبـی که پیش زلف تو گویم حدیث بخت سیــاه
تفقدی نکند دوست ، کوششی ای اشـــک ترحمـــی نکنــد یــار، همتـــــــی ای آه
دو روز نوبت شادی عزیز دار ای گـــل که نوبهار جوانی خـــــزان شود ناگـــاه
زعشق و باده رهی توبه ام دهد زاهـــــد من و شکیب ز معشوق و مــی معاذ الله.
امیدوارم خوشتون اومده باشه
